دو ضربه به صورتم زد بدون هیچ حرفی. می خواست در ماشین را باز کند و من را بیرون بکشد. وسط اتوبان. از پنجره ی ماشین یقه ام را گرفته بود و پشت سر هم فحش می داد. می گفت چرا به آن خانم آنطور نگاه کردی؟ فرصت نشد بگویم چون ناگهان پرید جلوی ماشین و من قصدی نداشتم. تنها چیزی که فرصت شد در لابلای ضرباتش به سر و صورتم بگویم این بود که چرا می زنی و چرا صحبت نمی کنی؟ دو نفر بودند و هر کدامشان سه برابر من. نمونه ی مرد! با غیرت! ایرانی. نمونه ی همان مردانی که خودشان با کثافت کاری هایشان حق شان را از سکس می گیرند و ناگهان اما با نگاه بیجای غریبه ای به خواهرشان فرصتی برای عرض اندام بدن سازی شده شان می یابند. برای نشان دادن غیرت مردانه شان. بعد که خسته شدند لابد از نوازش صورت من پی کار خود رفتند. سرم را آرام گذاشتم روی فرمان ماشین و داشتم از ظلمی که بهم کرده بودند می ترکیدم که با صدای بوق های ماشین های عقبی یادم آمد آنها وسط اتوبان پیچیدند جلوی من و من الان وسط اتوبان ایستاده ام.
بقیه ی راه را به جایی که زندگی می کنیم فکر می کردم و به فرهنگ اش. به تیپ های مختلف مردمانش، به آمالشان و نحوه ی گذران زندگی شان. نمی دانم تجسم شما از این کشور بخت برگشته چیست؟ نمی دانم چه در سر دارید برای آینده ی این کشور غرقه در خون و حق کشی تاریخی، نمی دانم چه بر سر سرزمین حافظ و مولانا آمده است. من اما دیگر هیچ امیدی ندارم.
چه فکر می کنید؟ فکر می کنید چند نفر از جوانان ایران پای اینترنت می نشینند و به فردایی بهتر برای وطن شان فکر می کنند؟ چند نفر کتاب خوان داریم؟ چند نفر هنرمند؟ چند نفر هر زمان یکدیگر را می بینند با هم بحثی برای بهتر زندگی کردن می کنند؟ این روزها چند نفر حافظ که می خوانند شرمنده ی تاریخ می شوند؟ چند نفر از درد دل مصدق و بغضی که با خودش برد خبر دارند؟ چند نفر تاریخ بی دروغ کشورشان را می دانند؟ راستی چند نفر از خواننده های بلاگ ها مردم عادی کوچه و بازار هستند و سعی دارند فکرشان را آبی تر کنند؟ خواننده های بلاگ های فارسی که خود هم بلاگر هستند! خودشان که با هم بحث و جدل دارند و بر سر و کول نظرات هم می پرند. حالا چه برسد به مردم عادی سر گذر. خودشان آنچنان یقه های یکدیگر را می گیرند بی هیچ منطقی مثل همین دو نفر که امروز یقه ی مرا گرفتند و منتظر دفاع طرف مقابل نمی شوند.
من دیگر هیچ امیدی به این سرزمین ندارم. امیدی برای اصلاح فرهنگش. امیدی برای آداب دان شدن مردمانش. امیدی برای آباد و آزاد شدنش. شاید بر پیشانی دماوند و تخت جمشید نوشته شده باشد که این سرزمین برای طول تاریخ درگیر وجود آزادی و امنیت و آبادانی خواهد بود. همیشه آزادی خواهانش در زندان ها خواهند پوسید. همیشه قربانی دود تریاک و خمار و نئشه ی حقیقت باقی خواهد ماند. شاید !
من اما این روزها دیگر هیچ امیدی به این سرزمین ندارم. نه ثروتی می خواهم نه مقامی. باور کنید فقط اندکی امید می خواهم برای فرو بردن نفس هایم. امید را در چشم کسی نمی بینم این روزها. این روزهایی که حتی خورشید و ماه هم از روی عادت از شرق به غرب با هم عشق بازی می کنند من هیچ امیدی به این نفس های بی امید از روی عادت ندارم.
می دانم این ها هم جزوی از زندگی است. می دانم زندگی پستی و بلندی دارد. اما آخر تا کی؟ تا کی ما در قعر این دره بیاستیم و به آفتاب خیره شویم؟ تا کی بی امیدی برای فردا به بستر رویم؟ می دانم اینها هم جزو زندگی است اما زندگی کردن هم که نباید اینسان سخت باشد. کیوان راست می گوید: آخه توی اين مملكت دلمونه به چی خوش باشه؟! آب و هوای خوبش؟! تكريم و احترام و منزلت اجتماعی؟! درآمد مكفی؟! توزيع عادلانه ثروت؟! عدم تبعيض؟! خونه متری 1 ميليون؟! اجاره خونه ماهی 300-400 هزار تومن؟! تلفن؟! اينترنت؟! موبايل؟! تلويزيون؟! پارك؟! سينما؟! مدرسه؟! دانشگاه؟! اتوبان؟
تا کی؟ تا کی حاکمان دنیای مجازی باشیم و برای خودمان شهری بسازیم. اما دنیای واقعیت برایمان جهنمی باشد. تا کی بنویسیم از سرزمین ایده آل و رویایی مان در دنیای مجازی اما بیرون از خانه قانون جنگل حاکم باشد. مگر ما اینقدر خیال پردازیم؟ چرا اینقدر تفاوت؟ دنیای مجازی برای نسل ما مثل خواب و خیال را دارد برای نسل پدرانمان. در همین دنیاست که فریاد می زنیم و پتشین امضا می کنیم با کمی احساس غرور. غافل از اینکه ساکنان دنیای واقعی به ما خواهند خندید وقتی از خواب بیدار شویم. وقتی از اینترنت دیس کانکت شویم.
فکر کرده اید چند درصد مردم ایران کاربر اینترنت هستند؟ چند درصد از اینترنت برای پرورش روح شان کمک می گیرند نه برای ارضای نیروی جنسی سرکوب شده شان ؟!
نه چراغ چشم گرگی پیر،
نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش،
زیر بارانی که ساعت هاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران، آه، ساعت هاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر.
اندوه. اخوان ثالث. 1333

معصومه شفیعی:
سازمان بهشت زهرای تهران طرح بازسازی و ساماندهی قطعه 33 آن مجموعه را که منجر به تخریب گورستان شهدای انقلاب 57 می گردد، آغاز کرده است. این طرح در سال گذشته نیز مطرح شده بود که با عتراض گسترده و نامه نگاری ها به حالت مسکوت گذاشته شد. قبر تعدادی از برجسته ترین جوانان و مبارزانی که به دست رژیم پهلوی پیش از انقلاب 57 کشته شده اند در این گورستان قرار دارد. سازمان بهشت زهرای تهران ادعا دارد که با اجرای طرح بازسازی و ساماندهی (در واقع دو طبقه کردن قبرها) هیچ آسیبی به قبر پائین نمی رسد و تنها یک قبر جدید در بالای آن ساخته می شود که قابل خرید و فروش است. این اقدام بی شرمانه در ادامه طرح های ضد ملی در دست اجرایی چون آبگیری سد سیوند که منجر به نابودی آثار ملی ـ تاریخی ایرانیان می گردد، به هیچ روی قابل توجیه و دفاع نیست. برای همین از کلیه خوانندگان تقاضا می شود با امضای این متن اعتراض خود را نسبت به این عمل سازمان بهشت زهرای تهران که زیر نظر شهرداری تهران بزرگ اداره می شود اعلام کنند و از هیچ اقدامی جهت متوقف کردن طرح مذکور چشم پوشی ننمایند. قطعه 33 بهشت زهرا بخشی از تاریخ و هویت ما است. با تخریب آن تاریخ ما را تخریب می کنند.
هنگام سپیده دم خروس سحری
من از نهایت درد حرف می زنم
تقصیر خودمان نیست. قلب هایمان را هم مرزبندی کرده اند. مرزهای لعنتی، قلب های تپنده ی انسان ها را از هم جدا کرده اند. مسلمن برای من و تو فرق دارد که زلزله یا طوفان در ایران باشد یا جایی ناشناخته. دیگر دلمان برای مردم نیوارل ان نمی سوزد چون حتمن نمی شناسیم شان برای ما آنها با مردم بم فرق دارند. همانطور که گرفتاران طوفان کاترینا و زلزله ی پاکستان و هند برایمان با بمی ها فرق دارند. این مرزهاست همانطور که سیاست مداران را به جان هم انداخته، ما را هم از هم دور کرده است. این مرزهای فرضی در دورترین نقاط دنیا هم برایمان تعین کننده است. تعین کننده ی غمی که باید در دل داشته باشیم. این مرزهاست که مشخص می کند حالا باید دلمان بسوزد یا نه؟ حالا باید به قربانیان فکر کنیم یا نه؟ ضجه ی کودکی زیر آوار در گوشمان بپیچد یا نه؟ سیاه پوستان فقیر منطقه ی نیوارل ان فکرمان را مشغول کند یا نه؟ به ما چه مربوط که غرق شده اند به ما چه مربوط که بی خانمان شده اند در سرمای پاییزی، این شب های بلند را در زیر کدام سرپناه می گذرانند.
در یک عصر بهاری در شهر روساریوی آرژانتین در روز 14 ژوئن 1928 پسری به دنیا آمد که مادرش نام او را ارنستو گذاشت. او در رشته ی پزشکی تحصیل کرد. وی اولین بار در ژوئیه ی 1955 دستان فیدل کاسترو را در دستش فشرد و با او آشنا شد. کاسترو دستور داد نام او در لیست کسانی که به کوبا می فرستاد برای مبارزات چرکی، قرار گیرد. وی در ابتدا پزشک گروهی بود که همراه آنها بر علیه دیکتاتوری فولگنستو باتیستا مبارزه می کردند اما پس از یک سال فرمانده ی شورشیان شد. در سپتامبر 1958 او و دوست صمیمی اش کامیلیو سیین فوئگوس توانستند شورش بزرگ خود را به تمامی خاک کوبا بکشانند. و در دسامبر همان سال وی توانست در نبردی خونین بنام سانتاکلارا شورشیان را به پیروزی برساند. او در ابتدای سال 1959 جزو سران اصلی حکومت انقلابی کوبا بود. وی در نوامبر سال 59 رییس بانک مرکزی و در سال 61 وزیر صنایع دولت انقلابی بود. او نتوانست پست و مقام را تحمل کند و در آوریل 65 کوبا را به مقصد کنگو ترک کرد. او دوست داشت در مبارزات انقلابی سایر کشورها علیه دیکتاتوری حاکم بر آنان شرکت کند. او در دسامبر 65 مخفیانه به کوبا برگشت. وی در 8 اکتبر 67 در حالی که برای کمک به شورشیان بولیوی به آنجا سفر کرده بود توسط نیروهای ضد شورش زخمی شد و فردای آنروز به قتل رسید.