از طریق: دیوونه
هر آدمی یه قدی بزرگه.
یه قد خاصی که بیشتر ازون نمیتونه کش بیاد و بزرگتر بشه. آدما وقتی همدیگه رو دوست دارن،همو محدود میکنن، میگیرنش تو چنگشون، برای خودشون، همهت رو میخوان، همهی همهت، عین سایه میافتن روی همهت و تاریکت میکنن، که یهویی نبیندت یکی دیگه و بخوادت تو رو برای خودش
هر آدمی یه قدی بزرگه، به اندازهی خودشم فقط میتونه سایه بندازه، نور مستقیم میتابه با یه زاویهی مشخص، اندازهی سایه عوض نمیشه هیچوقت پس.
من اگه از تو بزرگتر باشم، سایهی تو همهی منو نمیتونه بپوشونه، یه گوشههاییم توی نوره، که میبینه و دیده میشه، که دلش یه سایه میخواد که بیاد روشو بپوشونه و تاریک کنه.
من از تو بزرگترم، دوست داشتنت قد همهی من نیست، من قد همهم دوست داشتن میخوام، من برای همهم سایه میخوام، تو یا باید اونقدر بزرگ باشی که سایهی همهم بشی، یا اگه نیستی باید چنگتو باز کنی که سایههای جدیدم بیاد بعضی وقتا کنارم، که نسوزم زیر آفتاب. تو بدجنسی، نمیذاری سایهی جدید بیارم، چنگتو بستی؛ من دلم دوست داشتن زیاد میخواد، قد همهم، من غمگین میشم، من تنهامه. تو طولانی میشی، تو خوشحالی. بازی اینه، بازی برای من قشنگ نیست، میخوام فرار کنم ازش، برم یه جای دور.
دوستت داشتم، خدافظ عزیزم
Last Christmas, I gave you my heart
گر بدین سان زیست باید پست
امروز عصر
سخته. سخت. زندگی در ایران سخته. زندگی در کشوری که مردمش نور منفجر می کنند و هاله ی نور دور سر حاکمانشان می بینند سخته. زندگی در کشوری که اکثر مردم زیر خط فقرند و حاکمانش به فکر غنی سازی اورانیوم هستند سخته. زندگی در کشوری که خیابان خواب هاش از سرما یخ می زنند و حاکمانش برای خودشان رای می خرند با همکاری دوستان بسیجی شان سخته. زندگی در کشوری که با خون آلوده به هپاتیت عده ی زیادی مبتلا می شوند و دادگاه فرسایشی آن هیچ وقت به انتها نمی رسه سخته. زندگی در کشوری که چند روشنفکر را در خانه شان به قتل می رسانند و مشتشان نیز باز می شود اما کسی قاتل را نمی تواند پیدا کند سخته. زندگی در کشوری که بعد از دو سال از زلزله ی بم، بمی ها هنوز در خانه های موقت از فرط سختی به مواد مخدر روی آورده اند و حاکمانشان دستور نابودی کشورها را روی نقشه ی جغرافیا صادر می کنند سخته. زندگی در کشوری که 16 آذر و مقاومت دانشجویان مقابل دیکتاتوری پهلوی دوم را به ظاهر قدر می نهند اما 18 تیر برایشان موضوعیت خاصی ندارد سخته. 
کاشفان چشمه
همسرم مدت زيادی بيمار بود و هيچ پزشكی تشخيص درستی از بيماری او نداده بود. در نهايت تشخيص دادند همسرم مبتلا به ايدز است و من و يكی از فرزندانم نيز مبتلا شده ايم.برای مراسم چهلم همسرم به مدرسه بچه ها رفتم و اوليای مدرسه را دعوت كردم. وقتي فهميدند فرزندم هم HIV مثبت است او را از مدرسه اخراج كردند و او هم قربانی پدر و مادر خود شد. مدير مدرسه از من خواست كه او را به خانه برده، به او آموزش بدهم و فقط برای امتحان او را به مدرسه بياورم. وقتی شرح ماجرا را به عمويش گفتم با عكس العمل نه چندان شايسته او و گفته هايش مبنی بر اينكه من خودم می توانم به او درس بدهم و اين كار به نفع خود اوست روبرو شدم.