اين يك مسابقه ي مهم است. براي برنده شدن هر كس به هزار امتياز احتياج دارد. جايزه اش يك تانك بزرگ و واقعي است. من تا حالا دويست و سي امتياز جمع كرده ام. براي گريه نكردن موقع خداحافظي از خانه سي امتياز، براي بغض نكردن وقتي كه پادگان را ديدم ده امتياز، براي وقتي كه جلوي اشك هايم را گرفتم و مامان از پشت گوشي صدايم مي كرد و نمي توانستم حرف بزنم چهل امتياز، براي روزي كه تنبيه شديم و روي آسفالت داغ پادگان سينه خيز رفتيم و خواستم گريه كنم سي امتياز، براي شب هايي كه غذاهاي بدمزه را نمي خوردم و گرسنه مي خوابيدم ده امتياز، براي بعدازظهرهايي كه به غروب آفتاب نگاه مي كردم و روزها را مي شمردم بيست امتياز و چند امتياز ديگر كه به شوق برنده شدن تحمل كردم و سعي كردم به تانك بزرگ فكر كنم. سيزده روزش گذشت و چند ساعت ديگر مرخصي من تمام مي شود و براي ادامه ي مسابقه بايد به ميدان بازي برگردم.
چمدانم را بستهام. فردا صبح باید خودم را معرفی کنم به پادگان نظام وظیفه. و فکر نکنم در دو ماه دورهی آموزشی دسترسی به کامپیوتر داشته باشم تا بنویسم. غمگینم. فکر نکنم جالب باشد برایم. من که هیچ رابطهای با تفنگ و رژه و بیدار باش صبح و بله قربان ندارم. آنجا نه پیانو دارند نه شبها قبل از خواب فیلم میبینیم و نه کتاب میخوانیم. فقط دستور مافوق است که باید اجرا شود. من را چه به چنین جای عجیب و هولناکی. اما تنها نیستم، نگران نباشید، شازده کوچولو و آاگ را در یکی از اتاقکهای دلم جا دادهام ( هیچ فرماندهی جنگی، داخل دل سربازانش را نمیگردد تا ببینید آیا چیز ممنوعی آنجا پنهان کرده یا نه؟ ) و همهی کسانی را که بهشان عاشق شدهام در دلم با خود میبرم، و همهی دوستانم را، که وقتی تنها شدم و خبری از تفنگ و میدان تیر نبود باهشان حرف بزنم. در آهنی خسته و نالان سرزمین رویایی را روی دوش لولاهای زنگزدهاش کشیدم اما نبستم. مگر میتوان دروازهی رویاهای کسی را به رویش بست؟ من هر جا که باشم باز هم شبها قبل از خواب با رویاهایم داستان میبافم. امیدوارم زودتر بتوانم رویاهای شبانهام را اینجا بنویسم. برایم انرژی مثبت بفرستید.
آخرین جمعه و آخرین عصرش را با یاد تو میگذرانم بانو. تویی که از همهی هیبت زیبای قلبت برای من، تنها یادت نصیب میشود. و همهی وجودت و خندههایت و چشمان خمارت نصیب دیگران، جز یادت. خوب میدانم تنها من هستم که در روزهای دوری یادت میکنم. و میگویم اگر کنارم بودی و این موضوع را برایت تعریف میکردم حتمن میخندیدی یا شکلک در میآوردی و سرخوش و مهربان مرا به چای داغ عصرگاه دعوت میکردی.
کاش بودی و این عصرهای بارانی بهار را با موزیکهای تو سر میکردیم. تو که همیشه در دلم نت تنها و خوشصدای سل هستی در دستگاه اصفهان. کاش کمی مهربان بودی و من باز صدای خندهات را میشنیدم. کاش بودی، کاش مهربان بودی، کاش دلت با من بود، کاش طپشهای موزون قلبت مرا صدا میکرد، کاش بودی، کاش همهی آبیهای دنیا مثل تو فیروزهای بودند، کاش این ماهی تنهای دچار یادت را، در حوض آبی فیروزهایات، یاد میکردی. آن وقت مجبور نبودم عصرهای بهاری که به تو فکر میکنم در حوض فیروزهای وجود مقدسات، تنهای تنها با سایهی خودم در کف حوض حرف بزنم. کاش بودی ...
+ شیراز. خانهی زینتالملک. سایز بزرگتر را اینجا ببینید.
بالاخره جواب داد. همهی انرژی مثبت و نگاههای عاشقانهی من به اطرافیانم. کسی پیدا شد فهمید در چشمان ما از بدیها و پلیدیها خبری نیست. سه نفر هستیم. دست دادیم. قرارداد را خودم تایپ کردم. دوستم پرسید: مگر تو بلاگ داری که میتوانی فارسی خوب تایپ کنی؟ گفتم: نه چرا؟ روزهای خوب و روشن در راهاند. دلم ذوق میکند. هفتهی پیش زن فالگیر پیر چقدر راست گفت. بعد از یک هفته اولین جملهی حرفهایش اتفاق افتاد. فکر میکنیم چطور این استاد دانشگاه به من و دوستم اعتماد کرد؟ چه چیزی در دستان ما دید؟ دوستم به انرژی من اعتقاد دارد. امروز آنقدر رویاپردازی کردیم که خسته شدیم. برای ثبت در دفترچهی خاطراتم نوشتم. زندهباد زندگی.
+ آمد سحری ندا ز میخانهی ما
کای رند خراباتی دیوانهی ما
برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زان پیش که پرکنند پیمانهی ما
خیام
پ.ن. 1 روز.
مامان روی وایتبرد اتاق نقاشیاش نوشته:
" آدمهای بزرگ دو دل دارند، دلی که آشکار است و میخندد و دلی که پنهان است و میگرید. "
پ.ن. 2 روز. روزهای آخر زود میگذرند از مقابلم.
جمهوری اسلامی چندین مقام اولی در جهان دارد. مقام اول پیوند کلیه در جهان، مقام اول جراحی زیبایی بینی، مقام اول تورم در خاورمیانه، مقام اول تصادفات جادهای و هوایی، مقام اول روزنامهنگاران زندانی در خاورمیانه، مقام اول تعطیلی روزنامهها و مجلات رسمی کشور، مقام اول فراری دادن دانشجوها و مغزها از کشور، مقام اول برگزاری انتخابات در خاورمیانه، مقام اول زندانی و محروم از تحصیل کردن دانشجویان منتقد، مقام اول سنگسار و پرتاب از بلندی، مقام اول روسپیگری پشت حجاب اسلامی، مقام اول روزهای تعطیل سال، مقام اول تذکر و ارشاد با زور و توهین برای نوع لباس شهروندان، مقام اول مصرف تریاک، مقام اول کورشدن شهروندان به علت مصرف الکل دستساز خانگی، مقام اول آتش گرفتن خودروهای ساخت وطن و سوختن شهروندان در ماشین، مقام اول توهین به ملیت توسط سیاستمداران، با افتخارآمیز خواندن بیانیهای که سه جزیرهی ایرانی را اشغالی نامیده است، مقام اول خودکشی شدن زندانیان در زندان، مقام اول دستیابی به انرژی بومی هستهای توسط دانشمندان روسی و پاکستانی، مقام اول برخورد سنگ به سر زندانیان و مرگ آنها، مقام اول امضا کردن پتشین و بیانیه توسط کاربران اینترنتی و بازپس گرفتن حقوقی که حکومت به آنها بیاعتنا است.
اولین بیانیهی اعتراضی سال جدید را برای تحریف نام خلیج فارس توسط شرکت گوگل امضا کنید. برای دوستانتان بفرستید و سعی کنید امیدی برای احقاق حقوق ملی توسط سیاستمداران خوابآلوده نداشته باشید. شاید روزی برسد که به شجاعت سیاستمداران قجر با عهدنامههای ترکمانچای و گلستانشان حسرت بورزیم.
پ.ن. 3 روز.
به رسم ادب باید از برنامهی شباهنگ صدای امریکا برای خواندن چند خطی از متن غم بهاری تشکر کنم. رابطهی خوب رسانههای ایرانی خارج از کشور چون رادیو دویچهوله، رادیو زمانه و صدای امریکا با بلاگستان، دشمنی دیرینهی رسانههای داخلی با آن را جبران میکند.
پ.ن. 5 روز.
+ اصفهان. سایز بزرگتر را اینجا ببینید.
پ.ن. 7 روز.
راستش را بخواهید گاهی وقتها خسته میشوم. از خانه نشستن و موزیک گوش دادن و پیانو تمرین کردن و فیلم دیدن و کتاب خواندن. بیرون که میروم پسرهای مو سیخسیخی را میبینم حسودیام میشود خیلی سبک سر و بیخیال از آینده زندگیمیکنند، یا دخترهایی که حتمن نیم ساعت برای بیرون رفتن جلوی میز آرایش بودهاند. رابطههای امروزی این دو گروه یا نسل چهارمیها دلم را میسوزاند. شاید احساس پیری زودرس دارم. دلم میخواست اینقدر به آینده فکر نمیکردم، شاید آنهایی که فکر نمیکنند از ما احساس خوشبختی بیشتری داشته باشند. موزیک رپ گوش میدادم و گاهی با ماشین ددی جان که مثلن از فروش زمینهایش خریده جلوی دخترها ویراژ میدادم.
نمیدانم چرا دخترها تا به من میرسند مریم مقدس میشوند. در لیست شمارههای تلفنم که نگاه میکنم دخترها بیشتر دوست هستند تا دوستدختر. بیشترشان با من درددل میکنند، خیلیهایشان گاهی زنگ میزنند و از مشکلات زندگیشان میگویند. یکی میگوید با همسرش بحث کرده و قهراند. یکی میگوید این روزها دپرس است پیشنهاد من برای خوب شدن حالش چیست. سعی میکنم همیشه به بهترین صورت راهنمایی کنم که به خوشحالی دوستم منجر شود. نمیدانم این حس لعنتی را کجای وجود من منتشر میکند که همه حس درددلشان تازه میشود. ظهر هوای دونفرهی خوبی بود با بوی اقاقیاهایی که شکوفه دادهاند، پسرهای موسیخسیخی و دخترهای دبیرستانی را دیدم بهشان حسودیام شد. راستی چرا این نسل بعد از ما اینقدر قدکوتاه و ریزه میزه هستند؟
پ.ن. 9 روز.
