<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>Dream Land</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/" />
<modified>2010-03-07T23:05:52Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.34">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2010, dream</copyright>
<entry>
<title>برای آنها که معنی زندگی اند</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/03/08/#002845" />
<modified>2010-03-07T23:05:52Z</modified>
<issued>2010-03-07T23:05:10Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2845</id>
<created>2010-03-07T23:05:10Z</created>
<summary type="text/plain">شب 8 مارس همیشه فکر می‌کنم در سال گذشته چند بار زن را رعایت کردم. حرف‌های پنهانی چند نفر را گوش دادم. به چند نفر بیشتر از توانم کمک کردم. و کدام زن مستاصل در قوانین متحجر کشورم را کمک...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p>شب 8 مارس همیشه فکر می‌کنم در سال گذشته چند بار زن را رعایت کردم. حرف‌های پنهانی چند نفر را گوش دادم. به چند نفر بیشتر از توانم کمک کردم. و کدام زن مستاصل در قوانین متحجر کشورم را کمک کردم شاید حتا با چند جمله‌ی امیدوارکننده برای آینده. خیلی ساده و کوتاه می‌شود جواب این معادله را بدست آورد که ما جزو کدام دسته هستیم؟ آنها که هر روز و همیشه دم از حقوق برابر با زنان می‌زنند و در اندرونی خود آن کار دیگر می‌کنند و یا گروهی که ادعایی ندارند و بیشتر از دیگران از تساوی حقوق زنان حمایت می‌کنند. </p>

<p>شاید وقتش رسیده که قبل از آنکه داد سخن برانیم کمی فکر کنیم آیا خود به حرف‌هایمان ایمان داریم یا نه؟ من تنها می‌توانم حس کنم زندگی با زن معنی و مفهوم می‌یابد. و خودم را انسان نمی‌دانم اگر لحظه‌ای احساس کنم روی حق کسی به خاطر جنسیتش، دین‌اش، عقیده‌اش، سبک زندگی‌اش، ملیت‌اش؛ پا گذاشته‌ام. خودم را انسان نمی‌دانم. بیایید همه با هم برای دنیایی برابر و مساوی برای همه تلاش کنیم.<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>داستان راه‌پله‌های مارپیچ در جمعه‌شب بارانی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/03/07/#002844" />
<modified>2010-03-06T22:36:09Z</modified>
<issued>2010-03-06T22:32:47Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2844</id>
<created>2010-03-06T22:32:47Z</created>
<summary type="text/plain">بعد از بیست و چهار ساعت فقط یادم می‌آید دیشب مست خانه برگشتم. جلوی در بودم که دیدم دختر همسایه را هم یک بی ام دبلیو سفید پیاده کرد. دختر همسایه ما به پسرهای بی‌ ام دبلیو دار علاقه‌ی زیادی...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p>بعد از بیست و چهار ساعت فقط یادم می‌آید دیشب مست خانه برگشتم. جلوی در بودم که دیدم دختر همسایه را هم یک بی ام دبلیو سفید پیاده کرد. دختر همسایه ما به پسرهای بی‌ ام دبلیو دار علاقه‌ی زیادی دارد و من هیچ سوالی در ذهنم درباره‌اش ایجاد نشد. با هم وارد ساختمان شدیم. وقتی دیدم او انتخاب کرده که پله‌ها را به جای آسانسور بالا بریم منم بدون هیچ فکری نظرش را قبول کردم و کنارش از پله‌ها بالا می‌رفتم.</p>

<p>کنار هم حرف می‌زدیم اما الان یادم نیست از چه چیزهایی. بیشتر شبیه‌ همان حرف‌های تکراری برای شروع یک مکالمه‌ی کوتاه بود. چند پاگرد را که بالا رفتیم. ناگهان من ایستادم. او هم ایستاد. بی هیچ معطلی و فکری سرم را نزدیکش بردم و صورتش را بوسیدم. او هم صورتم را بوسید. این سریع‌ترین و بی‌فکرترین بوسه‌ی من در عمرم بود. بعد باز بالا رفتیم با هم و دیگر به بوسه‌مان فکر نکردم. شب قبل از خوابیدن داشتم به صورتش و کارهایش فکر می‌کردم و خوشحال شدم که یک هیجان جدید به زندگی‌ام اضافه شد. هیجان دیدن دوباره‌ی او در راه‌پله‌ها با خانواده‌اش یا تنها. باید وضعیت جالبی باشد. اینکه از کنار هم عبور کنیم و هر دو صحنه‌ی امشب را در ذهن مرور کنیم. <br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>وانکس که بدو رای خریدارم نیست</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/03/04/#002843" />
<modified>2010-03-04T10:44:44Z</modified>
<issued>2010-03-04T01:37:30Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2843</id>
<created>2010-03-04T01:37:30Z</created>
<summary type="text/plain">این یک تجربه شخصی است. که تا وقتی دوست معمولی هستیم همه چیز خوب و آرام پیش می‌رود. یک نمودار یکنواخت بالا رونده. اما رابطه‌مان از روزی که واژه‌ی دوستت دارم یا عاشقت هستم را تصمیم می‌گیرم خرج کنم تغییر...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p>این یک تجربه شخصی است. که تا وقتی دوست معمولی هستیم همه چیز خوب و آرام پیش می‌رود. یک نمودار یکنواخت بالا رونده. اما  رابطه‌مان از روزی که واژه‌ی دوستت دارم یا عاشقت هستم را تصمیم می‌گیرم خرج کنم تغییر می‌کند. حالا دیگر گارد می‌گیرد. کمتر پیدایش می‌شود. تماس‌هایش کم می‌شود. انگاری چیزی را که می‌خواسته شنیده و پیدا کرده است. دلش ارگاسم می‌شود و شاید در تب و تاب شنیدن این جمله دیگر نیست. خیالش راحت می‌شود. می‌رود جایی دیگر که ببیند آنجا هم همین را می‌شوند یا نه؟ آنجا هم یک دوست دوست داشتنی هست یا نه؟ شاید دلش نخواهد از دوست معمولی فراتر رویم. دل من هر چه عميق‌تر می‌رود در دوست داشتن‌اش و هر چه زیبایی‌های بیشتری از او را کشف می‌کند او همانجا ایستاده است. فقط نگاه می‌کند و کمی لبخند می‌زند اگر بزند. </p>

<p>حالا من طالب او می‌شوم و او شاید می‌داند برگ برنده را دارد. او با سرعت بیشتری دور می‌شود و من هر چه می‌دوم نمی‌رسم. واقعن چرا؟ گاهی هرچقدر بی‌اعتنا باشی و دلسرد و بی‌احساس، شاید جواب عاشقانه‌تری از طرف مقابل بگیری. زندگی چقدر نکته‌های ظریف دارد که باید فقط با عینک ته استکانی مادربزرگ‌ها ببینی‌شان. خیلی‌ها هستند که هیچ اهمیتی به این تار و پود‌های ظریف زندگی نمی‌دهند. فقط احساس عشق را می‌شناسند و اینکه خوششان می‌آید و کمی سکس و بچه‌داری. این تار و پود‌های رابطه‌ها چقدر زیبا و بی‌انتها هستند. اگر اهل دقت باشید.</p>

<p><strong>امروز در این شهر چو من یاری نیست<br />
آورده به بازار و خریداری نیست</p>

<p>انکس که خریدار بدو رایم نیست<br />
وانکس که بدو رای خریدارم نیست</strong></p>

<p>+ با گرامافون سرزمین رویایی گوش کنید: <a href="http://www.box.net/shared/xmgcxezjcs">فرهاد. آلبوم برف. رباعیات </a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>هر کس برای خودش یک لولیتا دارد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/03/03/#002842" />
<modified>2010-03-02T22:01:46Z</modified>
<issued>2010-03-02T21:57:03Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2842</id>
<created>2010-03-02T21:57:03Z</created>
<summary type="text/plain">خواستم چیزی بگویم. بغض کردم. فکر کردی حرفی ندارم و رفتی. خواستم بگویم دلم برایت تنگ می‌شود. اما تو نشنیدی و حسرت گفتنش بر دلم ماند. + گوش کنید: Sarah Slean Night Bugs. Eliot...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p>خواستم چیزی بگویم. بغض کردم. فکر کردی حرفی ندارم و رفتی. خواستم بگویم دلم برایت تنگ می‌شود. اما تو نشنیدی و حسرت گفتنش بر دلم ماند.</p>

<p>+  گوش کنید: <a href="http://www.box.net/shared/lh8xmxs7in">Sarah Slean<br />
Night Bugs. Eliot</a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>برای دل‌های تنگ روزهای آخر زمستان</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/03/02/#002841" />
<modified>2010-03-02T13:58:21Z</modified>
<issued>2010-03-02T13:38:18Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2841</id>
<created>2010-03-02T13:38:18Z</created>
<summary type="text/plain">این درخت‌های کوچه از چه روی شکوفه داده‌اند؟ آسمان برای که ابری است؟ هوا برای چه کسانی بهاری است؟ دل ما را نمی‌بینید که داغ دارد که تنگ است؟ دل کوچک ما را نمی‌بینید که خون است؟ با شما هستم...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p>این درخت‌های کوچه از چه روی شکوفه داده‌اند؟ آسمان برای که ابری است؟ هوا برای چه کسانی بهاری است؟ دل ما را نمی‌بینید که داغ دارد که تنگ است؟ دل کوچک ما را نمی‌بینید که خون است؟ با شما هستم خاله بهار به من نگاه کن. نمی‌بینی؟ خنده‌ای بر  لبی نیست. محض دلخوشی. نوروز و بهار پیشکش قبای مخمل‌ات. عمو نوروز در اوین به بند است. عصای چوبی‌ات را به در کدام خانه می‌زنی خاله؟ امسال کسی انتظار شکوفه و گل ندارد از تو. اینجا همه غمگین غصه‌دار و لب برچیده، بغض به گلو، گریه بر دل، نشسته‌اند و چاره می‌کنند که چه گناهی کردند که سزاوار این حجم ماتم شدند؟ برو آنجا که تو را منتظرند.</p>

<p>+ گوش کنید: <a href="http://www.box.net/shared/gnrbjc6dc4">اولین نجوا<br />
مهیار محمد علی زاده. شورانگیز</a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>برای ده اسفند هشتاد و هشت و شبگرد تنهای کوچه‌های شهر</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/03/02/#002840" />
<modified>2010-03-01T22:31:46Z</modified>
<issued>2010-03-01T22:27:51Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2840</id>
<created>2010-03-01T22:27:51Z</created>
<summary type="text/plain">دلت که بگیرد و تنگ شود، باید تسلیم شوی. دستهایت را ببری بالا و رو به زندگی نکبت فریاد بزنی. کسی صدایت را نمی‌شوند، دیگران نیز دست‌هایشان چون تو بالاست. هر کسی با زبان خودش با چشمانی اشکبار از این...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p>دلت که بگیرد و تنگ شود، باید تسلیم شوی. دستهایت را ببری بالا و رو به زندگی نکبت فریاد بزنی. کسی صدایت را نمی‌شوند، دیگران نیز دست‌هایشان چون تو بالاست. هر کسی با زبان خودش با چشمانی اشکبار از این غم موج زننده در هوای خاکستری این روزهای سرزمین ات فریاد می‌زند. بهار در راه است و همه در عجب اند که با چه رویی سبزه بر خاک قرمز گلگون تصمیم رستن می‌گیرد به رسم هر ساله. </p>

<p>پنجره‌ها کوچک می‌شوند و دیوارها همه‌ی حجم خانه را پر می‌کنند. رنگ‌های شاد و زنده فرار می‌کنند و سیاهی چون چادری کریه بر سر همه‌ی ما اجبارن کشیده  می‌شود. دری برای فرار وجود ندارد. این خانه را هیولا‌های قصه‌ها تسخیر کرده‌اند. آنها فضولات تخیلات و توهمات یک جامعه را یک جا می‌بلعند. حتا دیده شده توانسته‌اند از پس مانده‌ی افیونی به نام دین تغذیه کنند و زنده بمانند. حکمرانی آنها به اندازه‌ی عمر گل یخ طول خواهد کشید.</p>

<p>خانه سیاه است. این روزها خانه سیاه است. اندکی نور حکم اقیانوسی را دارد برای ماهی جا مانده از دریا. بالا و پایین می‌پرد. خودش را به هر دری می‌زند تا باز به جوی حقیری برسد که راه به دریاهای بی‌انتها دارد. ماهی سبز کوچک توقیف می‌شود، زندانی می‌شود، اعتراف می‌کند، لغو امتیاز می‌شود، شکنجه می‌شود، دلش می‌گیرد گوشه‌ی سلول و هنوز بالا و پایین می‌رود. امید دارد. گناهی نیست. هوا هنوز قرمز بود و بوی خون می‌داد. شبگردی در کوچه آواز می‌خواند. او هر سال به وقت روییدن بنفشه‌ها از این کوچه عبور می‌کند. می‌خواند: اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم. اگر خون دل بود ما خورده‌ایم. پنجره‌های سیاه و چرکین آخرین دروازه برای شنیدن صدای شبگرد بود. امسال شبگرد دوشنبه ده اسفند را برای آواز غمگین اش در کوچه‌های شهر انتخاب کرده بود.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نمک !</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/03/01/#002839" />
<modified>2010-02-28T20:52:10Z</modified>
<issued>2010-02-28T20:49:00Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2839</id>
<created>2010-02-28T20:49:00Z</created>
<summary type="text/plain">هر چه بگندد نمکش می‌زنند، وای به روزی که بگندد دیکتاتور !...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p><strong>هر چه بگندد نمکش می‌زنند، وای به روزی که بگندد دیکتاتور !</strong></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>مثل شکوفه‌های بهار</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/02/28/#002838" />
<modified>2010-02-28T19:50:43Z</modified>
<issued>2010-02-28T15:54:11Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2838</id>
<created>2010-02-28T15:54:11Z</created>
<summary type="text/plain">شادی: آهاي آدمها وقتي گوشي تلفن رو برميداريد و شماره مي‌گيريد، يادتون باشه داريد با كي حرف ميزنيد و يادتون باشه چي بگيد كه دردش كمتر باشه. آهاي آدمها زخمها رو ببينيد و با احتياط نمك بپاشيد رو دردها آهاي...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p><strong>شادی:</strong><br />
آهاي آدمها<br />
وقتي گوشي تلفن رو برميداريد و شماره مي‌گيريد، يادتون باشه داريد با كي حرف ميزنيد و يادتون باشه چي بگيد كه دردش كمتر باشه.<br />
آهاي آدمها<br />
زخمها رو ببينيد و با احتياط نمك بپاشيد رو دردها<br />
آهاي آدمها<br />
گاهي به اين فكر كنيد كه ديگران هم آدمند مثل شما. كمي بيشتر كمي كمتر. اما آدمند<br />
.<br />
.<br />
چشماتون رو باز كنيد <br />
و قبل از گفتن هر كلامي به اين فكر كنيد كه اين جمله چقدر مي‌تونه بقيه‌ي آدمها رو از پا در بياره؟؟؟؟</p>

<p><strong>آیدای پیاده‌رو:</strong><br />
کاش یادم باشد در مورد ِ آن‌چه که انسان‌ها حقی در انتخاب‌اش نداشته‌اند، نظر ندهم. رنگ پوست. سبیل. چاقی. لهجه ...</p>

<p><strong>شهرزاد:</strong><br />
عاشقش نشوید<br />
به اندازه همه تان برایش عاشقی کرده ام</p>

<p><strong>بی‌نام:</strong><br />
قلب من <br />
مانند قهوه خانه های سر راه <br />
یادآور غربت است <br />
هیچ مسافری را <br />
برای همیشه <br />
در خود جای نخواهد داد <br />
هیچ مسافری را <br />
برای همیشه <br />
در خود جای نخواهد داد <br />
کیومرث منشی زاده</p>

<p><strong>ریحان:</strong><br />
باید بگویم کنار برود <br />
که سال برود <br />
و اسفند را <br />
کاسه کاسه از اتاق بریزم <br />
به حیاط <br />
در حیاط<br />
روی پله ها <br />
فرش انداخته ام زیر پای سالی که می آید همین لحظه از راه برسد <br />
و ماهی سرخ در تنگ بلور و آب , بی صدا می گوید : آب<br />
آب<br />
آب<br />
و من در مَفصل زمستان و بهار می گویم <br />
یا اولوالالباب<br />
کاش بهاری بود بی کشتار <br />
...<br />
بیژن نجدی</p>

<p><strong>نازنین:</strong><br />
چندلر: صبح که از خواب پاشدم، عاشق بودم، شاد بودم. هوس کردم، دوازده بسته کاندوم بخرم....الان حتی نمی‌تونم برم پسشون بدم، رسید اونم خراب کرد</p>

<p>پی‌نوشت: یکی ازعمیق‌ترین دیالوگ‌های فرندز که درغم عشق جنیس گفته شده.</p>

<p><strong>فربد:</strong><br />
بعضی آدمها، خودشان و وجودشان و حضورشان خوب است و لذت بخش؛ بدون هیچ چیزکِ اضافه ای.<br />
بعضی دیگر باید حتمن چیزی، هنری، قدرتی، پولی آویزان کنند به خودشان و وجودشان که بتوانند لذت بخش باشند و دوست داشتنی.<br />
و خب، سخت است که جزو دسته دوم باشی.</p>

<p><strong>سمیه:</strong><br />
آهای آدمهایی که هرچه می خواهید می نویسید<br />
هرچه می خواهید می خوانید<br />
هرچه می خواهید می گویید<br />
هرچه می خواهید شر می کنید<br />
هرچه می خواهید لینک می دهید<br />
هرچه می خواهید میل می زنید<br />
پشت تلفن هرچه می خواهید می گویید<br />
به هرکس و هرچه خواستید پیامک می زنید<br />
در هر جمعی که خواستید شرکت می کنید<br />
با هرکس که می خواهید دوستید<br />
و برای همه این کارها دلایل عقلانی خاص خودتان را دارید<br />
خوشا به حال شما <br />
امضا : یک آدم محصور در دیوارهای شیشه ای</p>

<p><strong>پ.ن.</strong> مثل شکوفه‌های بهاری می‌مانند برای من. مجموعه‌ی کاملشان در <a href="http://www.google.com/reader/shared/dreamlandweblog">صندوق‌خانه سرزمین رویایی</a> هست. حیفم می‌آید رهایشان کنم. برای روز مبادا نگهشان می‌دارم. </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>جشنواره نور عليه تاريکی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/02/27/#002837" />
<modified>2010-02-27T09:55:26Z</modified>
<issued>2010-02-27T09:46:49Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2837</id>
<created>2010-02-27T09:46:49Z</created>
<summary type="text/plain">خب این هم انرژی یک هفته‌تان. بروید و خوش باشید. همین روزها بود که احساس می‌کردم باید بیانیه بدهد. هنوز هم فکر می‌کنم تا قبل از عید بیانیه‌ی هجدهم داغ داغ می‌آید بیرون. پاراگراف طلایی‌اش را در زیر می‌آورم. متن...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p>خب این هم انرژی یک هفته‌تان. بروید و خوش باشید. همین روزها بود که احساس می‌کردم باید بیانیه بدهد. هنوز هم فکر می‌کنم تا قبل از عید بیانیه‌ی هجدهم داغ داغ می‌آید بیرون. پاراگراف طلایی‌اش را در زیر می‌آورم. متن اصلی را در گویا نیوز بخوانید.</p>

<p><a href="http://66.63.167.60/politics/archives/2010/02/101046.php">ملت ما می خواهد که در رقابت نفس گير جهانی و منطقه ای، عقب نيفتد. ملت ما می خواهد با جهان خارج به جای دعوا و دشمنی، تعامل داشته باشد و سياست خارجی توسعه گرا را دنبال کند. ملت ما می خواهد کالاهای توليدی، اعم از کشاورزی و صنعتی، زير سيل خانمان برانداز واردات بی حساب و کتاب، مدفون نشود. ملت ما می خواهد تحت عنوان خصوصی سازی، بيشترين پروژه ها و فعاليت های اقتصادی کشور در بنگاه های شبه دولتی و نيز سپاه جمع نشود. ملت ما می خواهد به شاخص های بيکاری و فقر به عنوان يک وظيفه دينی و اسلامی و ملی اهميت داده شود و … با انبوه تبليغات شاخص خط فقر و بيکاری و تورم با دستکاری و دروغ، از چشم مردم پنهان نشود. ملت ما می خواهد معلمان کشور بابت درخواست حقوق خود کتک نخورند، کارگران بابت درخواست حق خود مورد تهاجم قرار نگيرند و زنان بابت درخواست رفع تبعيض مورد هجوم تهمت های گوناگون قرار نگيرند. ملت ما می خواهد حکومت اجازه بدهد که در رسانه ملی، صدای همه ملت شنيده شود و نه افراد خاصی که کاری جز بی انصافی و تهمت زنی ندارند. آحاد ملت ما با يکديگر دوست هستند و دوست ندارند به دو دسته حزب الله و حزب الشيطان، مردم و خس و خاشاک و گوساله و بزغاله تقسيم شوند.</p>

<p>ادامه ...</a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>چشمت به غمزه ما را خون خورد و می​پسندی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/02/26/#002836" />
<modified>2010-02-26T10:59:19Z</modified>
<issued>2010-02-26T10:50:13Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2836</id>
<created>2010-02-26T10:50:13Z</created>
<summary type="text/plain">منتظر بودم زنگ بزنی. زنگ بزنی و جوابت را ندهم. تا بدانی اینجا همیشه دلی برای شنیدن دلتنگی‌هایت منتظر نیست. با زندگی همانطور که رفتار کنی، پاسخت را می‌گیری. آغوش دوستی را انتخاب کردم و می‌روم تا با او بخوابم....</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p>منتظر بودم زنگ بزنی. زنگ بزنی و جوابت را ندهم. تا بدانی اینجا همیشه دلی برای شنیدن دلتنگی‌هایت منتظر نیست. با زندگی همانطور که رفتار کنی، پاسخت را می‌گیری. آغوش دوستی را انتخاب کردم و می‌روم تا با او بخوابم. شاید در بستر داغ او انتقام رفتارت را از تو بگیرم.  </p>

<p><strong>رندان تشنه لب را آبی نمی​دهد کس<br />
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت</p>

<p>در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا<br />
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت</p>

<p>چشمت به غمزه ما را خون خورد و می​پسندی<br />
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت</strong><br />
" حافظ "</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>لحظه‌هایی که عبور می‌کنند از تو سریع‌تر از ثانیه‌های یخ زده</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/02/25/#002834" />
<modified>2010-02-26T10:23:33Z</modified>
<issued>2010-02-24T22:36:26Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2834</id>
<created>2010-02-24T22:36:26Z</created>
<summary type="text/plain">بدترین لحظه وقتی است که با خشم و اشک به تو نگاه می‌کند. چشمانش دیگر مهربان نیستند. صدایش لالایی شبانه‌ات نیست و کمی می‌لرزد. فریاد می‌زند. یادآوری می‌کنی من و تو هیچگاه فریاد نمی‌زنیم. اما دیگر فایده هم ندارد. همه...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p>بدترین لحظه وقتی است که با خشم و اشک به تو نگاه می‌کند. چشمانش دیگر مهربان نیستند. صدایش لالایی شبانه‌ات نیست و کمی می‌لرزد. فریاد می‌زند. یادآوری می‌کنی من و تو هیچگاه فریاد نمی‌زنیم. اما دیگر فایده هم ندارد. همه چیز در این لحظه فراموش شده‌اند. ساعت‌ها یخ زده‌اند و او دیگر دوست آشنا و همدرد شما نیست که وجودش آرامش و دلتنگی‌اش مایه‌ی عذاب بوده است. او یکی دیگر است. کسی که قول و قرار‌های دعوا را هم فراموش کرده است. کسی که نمی‌داند شما همسفر لب‌هایش هستید و وجب به وجب بدنش را کاویده‌اید. </p>

<p>بدترین لحظه وقتی است که می‌گوید صدایتان را نمی‌خواهد بشنود. وقتی که به چشمان هم خیره می‌شویم و هم را دیگر نمی‌شناسیم. بدترین لحظه وقتی است که از فریاد‌هایش شوکه می‌شوی. یادآوری می‌کنی عصبانی نباش. همه چیز را فراموش نکن. این دیوارهای بلند را خشت به خشت بالا برده‌ایم، یکباره ویرانش نکن. پشیمان می‌شوی، پس خودت را کنترل کن. تو این نیستی. من می‌شناسمت. تو اینی نیستی که داد بزنی و من را فراموش کنی و دستانم را در دستانت از یاد ببری. به حرمت همه‌ی آن گریه‌های راه دور آرام باش و خوب فکر کن. این دلیل منطقی برای عصبانی شدن تو نیست.</p>

<p>بدترین لحظه وقتی است که نه آنقدر غمگینی که گریه کنی و دلش را به رحم بیاوری تا کمی آرام شود و نه آنقدر خونسرد که صدای لرزانش را بتوانی نشنوی. بدترین لحظه وقتی است که اشک‌های جمع‌شده زیر پلک پایین‌اش مثل یک شتک می‌خورد به صورتت و تو نمی‌توانی از بدتر شدن اوضاع جلوگیری کنی. بدترین لحظه وقتی است که تهدید می‌کنی که اگر گریه کند و ادامه دهد از ماشین پیاده می‌شوی و او ترمز می‌کند و می‌گوید: پیاده شو. بدترین لحظه وقتی است که با خودت فکر می‌کنی اگر پیاده شوی او دلش می‌سوزد و کنارت در پیاده رو می‌آید و شیشه را پایین می‌دهد و می‌گوید سوار شو صحبت می‌کنیم با هم. بدترین لحظه وقتی است که بعد از پیاده شدنت صدای گاز ماشینش را می‌شنوی که غمگین‌تر از روضه‌ی ملاهای بهشت زهرا تو را به هوش می‌آورد که باید تا خانه در هوای سرد پیاده گز کنی. بدترین لحظه وقتی است که با دلی پر از غم و اندوه و شاید و پشیمانی به خانه می‌رسی و باید برای خانواده‌ات لبخند بزنی تا نشان دهی همه چیز خوب است. بدترین لحظه همیشه خیلی ساده سر می‌رسد و خیلی ساده مثل زنگ زدن مامور شهرداری در روزهای زوج، از کنارت عبور می‌کند.</p>

<p>+ گوش کنيد: <br />
<a href="http://www.box.net/shared/harghgpovq">Imprints<br />
Mahsa Vahdat & Mighty Sam McClain<br />
Scent Of Reunion - Love Duets Across Civilations</a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>برای Vهای سبز ما در امتداد روزهای سیاه شما</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/02/24/#002833" />
<modified>2010-02-23T23:02:21Z</modified>
<issued>2010-02-23T22:57:42Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2833</id>
<created>2010-02-23T22:57:42Z</created>
<summary type="text/plain">حالا گیرم که همه‌ی Vهای سبز ما را بستنی کردید یا مخروط درست کردید با اسپری‌های به رنگ دل‌هایتان سیاه. گیرم که اسکناس‌های ما را با خشمی بر لب مچاله کردید و خندیدید با دندان‌های از فرط تریاک زردتان. گیرم...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p>حالا گیرم که همه‌ی Vهای سبز ما را بستنی کردید یا مخروط درست کردید با اسپری‌های به رنگ دل‌هایتان سیاه. گیرم که اسکناس‌های ما را با خشمی بر لب مچاله کردید و خندیدید با دندان‌های از فرط تریاک زردتان. گیرم چند ماهی چکمه‌های بی‌صدایتان روی گلوی همه‌ی کبوترهای شهر سنگینی کند و گرفتید و بردید و کشتید و با بدن‌های دانشجویان این شهر روی هم کپه‌ای از آزادی نزدیک به مطلق‌تان ساختید. گیرم هیچ وقت شناخته نشدید و همیشه در سایه بودید. با آفتاب دل‌های ما چه می‌کنید؟ با رنگ سبز قلب‌های ما در این تلخ‌ترین سال این قرن چه می‌کنید؟ با دستان رهای ما روی پرواز کبوتر آزادی از چشمانمان چه می‌کنید؟ دل سیاهچاله‌های تاریک و نمور تاریخ برایتان تنگ شده است.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>سگ تازی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/02/22/#002832" />
<modified>2010-02-21T22:29:56Z</modified>
<issued>2010-02-21T22:19:59Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2832</id>
<created>2010-02-21T22:19:59Z</created>
<summary type="text/plain">سگ‌ها استخوان دوست دارند، دیکتاتورها حکومت مادام‌العمر....</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p><strong>سگ‌ها استخوان دوست دارند، دیکتاتورها حکومت مادام‌العمر.</strong></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>داستان آسمان لرزان زمستان</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/02/21/#002831" />
<modified>2010-02-21T22:34:13Z</modified>
<issued>2010-02-20T22:05:45Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2831</id>
<created>2010-02-20T22:05:45Z</created>
<summary type="text/plain">برای من که فرق نمی‌کند. حالا فکر کنید این روزها هوا مثل فروردین باشد. باران بزند و بایستد. هوای ابری. اینچنین بود زمستان ما. تاریک و کوتاه. اندازه‌ی عمر جادوگر. برای من فرق نمی‌کند که زمستان کوتاه باشد و تابستان...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<p>برای من که فرق نمی‌کند. حالا فکر کنید این روزها هوا مثل فروردین باشد. باران بزند و بایستد. هوای ابری. اینچنین بود زمستان ما. تاریک و کوتاه. اندازه‌ی عمر جادوگر. برای من فرق نمی‌کند که زمستان کوتاه باشد و تابستان از گرما بپزیم. من برای دلم نگرانم. دلم که در این هوا حالش بد می‌شود. عاشق می‌شود و یک گوشه می‌خزد و در فکر فرو می‌رود. این هوای دو نفره هوای خوبی نیست. هوای عاشقیت روزهای بارانی زمستانی. هوای دیدن و گوش دادن و مست نگاه سیاهش شدن. هوای شنیدن ناز صدایش و گم شدن در آدرس بی‌نشان قلبش. مواظب باشید این روزها. این هوا خطرناک است. چشمانتان را هم بگذارید. نگاه نکنید در نی‌نی چشمانش. اگر گم شدید در آسمان آبی دوستی‌اش، سکوت کنید، دستش را بگیرید و انگشتانتان را بین انگشتانش بلغزانید. قدم بزنید. وقتی حرف می‌زند محو دهانش شوید. کلمه‌هایش مروارید‌اند. صدف باشید برایش. در آغوش بگیریدش و از روزهای بهاری زمستان بی‌هیچ فکری به آینده لذت ببرید. و این تنها راه رستگاری است. آمین.</p>

<p>+ گوش کنيد: <a href="http://www.box.net/shared/1qmvbarnhg">Kate Havnevik.Grace</a></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آرشه سبز در راهروهای تاریک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.dreamlandblog.com/2010/02/19/#002830" />
<modified>2010-02-19T15:19:19Z</modified>
<issued>2010-02-19T13:26:16Z</issued>
<id>tag:www.dreamlandblog.com,2010://1.2830</id>
<created>2010-02-19T13:26:16Z</created>
<summary type="text/plain">این صدا از راهرو‌های اوین می‌آید. صدای غمگین زندانیان بی‌گناه آن است در عصر جمعه 30 بهمن ماه 88. این صدای محزون از حیاط اوین می‌گذرد. بالا می‌آید و همه‌ی شهر غم زده را فرا می‌گیرد. از کنار گوش مادر...</summary>
<author>
<name>dream</name>

<email>dream.landblog@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.dreamlandblog.com/">
<![CDATA[<center><img src="http://www.dreamlandblog.com/images/green%20violin-thumb.jpg" width="240" height="320" alt="" /></a></center>این صدا از راهرو‌های اوین می‌آید. صدای غمگین زندانیان بی‌گناه آن است در عصر جمعه 30 بهمن ماه 88. این صدای محزون از حیاط اوین می‌گذرد. بالا می‌آید و همه‌ی شهر غم زده را فرا می‌گیرد. از کنار گوش مادر ندا و اشکان می‌گذرد. در مقابل چشم پدر محسن روح‌الامینی و امیر جوادی‌فر تار می‌شود. صدای آرشه‌ی سبز دل‌های نگران. که نمی‌دانند حتا هنوز فرزنشان کجاست؟ که خبری ندارند از او و هنوز جرمش نامشخص است. جرمش شاید فریادی باشد یا شال سبزی در یک روز آفتابی قبل از رگبار سیاه. جرمش شاید اعتراض به کلاغ‌های روی دیوار باشد. جرمش شاید هویدا کردن اسرار پنهانی شهر نکبت‌زده‌اش باشد. جرمی ندارد آخر. جرمش شاید حتا داشتن یک دوربین، یک موبایل، یا یک موسیقی سبز باشد. جرمش شاید الله و اکبری بر بام و خنده‌ای بر لب در مقابل صورت کریه باتوم به دست باشد. 

<p>این صدای غمگین را از راهروهای اوین، از بند 209، از بالای گور تاریک همه‌ی شهیدان سبز؛ گوش کنید. فرق نمی‌کند سونات یک باخ باشد یا هر چیز دیگری. مهم اینست که پنچه‌ای سبز آرشه‌اش را برداشته و روی سیم‌های دلگیر می‌کشد. برای همه‌ی زندانیان در بند و بی‌گناهان اسیر دعا کنیم. برای دلهایشان انرژی بفرستیم و آرزو کنیم روزی این آرشه‌های سبز بعد از سبز شدن ایران، در تالار وحدت به ياد اين روزهای سياه ناله کند. </p>

<p>+ گوش کنيد: <a href="http://www.box.net/shared/m9y9bkaubf">سونات يک باخ</a><br />
+ قطعه از طريق: <a href="http://www.divarnevis.com/2010/02/blog-post_18.html">سايت ديوارنويس</a></p>]]>

</content>
</entry>

</feed>