Send   Print

در جاده‌ی بارانی می‌راندم که یک ماشین بعد از دور زدن دوربرگردان ناگهان وسط جاده آمد و من چاره‌ای نداشتم جز اینکه خودم را به خارج جاده منحرف کنم. با سرعت زیادی وارد تپه ماهور‌های اطراف جاده شدم و از کنار یک تیربرق بتونی هم رد شدم که اگر به آن می‌خوردم معلوم نبود به سرم چه می‌آمد با اینکه کمربند داشتم. ماشین که به گل نشست وقتی پیاده شدم و به آن تیربرق بتونی نگاه کردم در دلم چیزی فرو ریخت. وقتی مرگ از کنارت با سرعت عبور می‌کند، قدر نفس‌های سنگین‌ات را بیشتر می‌دانی. به هر حال من هنوز زنده‌ام.

Blog Design Studios