شاید، شاید هم نه. گاهی اوقات به شدت با وظنت Ø§ØØ³Ø§Ø³ غریبی میکنی چون دیگه Ú©Ù… Ú©Ù… نمیشناسیش. همه چیز برات غریبه میشه. آدمها آدمهایی نیستن Ú©Ù‡ میشناسیشون. Ø±ÙØªØ§Ø±Ù‡Ø§ ÙØ±Ù‚ کرده Ùˆ وقتی چند سالی دور باشی Ùˆ یهو پرت Ø´ÛŒ به وطن، دچار ترس غریبی میشی. اما با Ø§ÛŒÙ†ØØ§Ù„ØŒ هر بار خبری از وطن میشنوی دلت هری میریزه پایین بعد نوستالزی میاد سراغت. همه Ú†ÛŒ بوی بچگی ات رو میگیره Ùˆ خاطراتت. بعد غصه جای این ØØ³ نوستالزیک رو میگیره Ùˆ خیلی ÙˆÙØªÙ‡Ø§ ØØ³ Ø®ÙÚ¯ÛŒ میکنی. اما Ú©Ù… Ú©Ù… عادت میکنی. بی وطنی میشه جزوی از زندگیت. چون اون چیزهایی Ú©Ù‡ برات معنی وطن میداده Ú©Ù… Ú©Ù… نیست شدن. میشی Ù†ÛŒÙ„ÙˆÙØ± بریده از ریشه، سرگردان به روی آب...
خاکمو برذار و ببر تو خاک مرز پرگهر
بگو تصدق سرش بریز هوا ØµØ¨Ø Ø³ØØ±
باهات واقعا مواÙقم هر جا كه باشم تنها موسيقي كه قلبمو ميلرزونه اي ايرانه هر چقدرم كه توش ØªØØª ÙØ´Ø§Ø± باشم باز دوستش دارم.
وطن پرنده ي پر در خون
وطن Ø´ÙƒÙØªÙ‡ Ú¯Ù„ در خون
وطن Ùلات شهيد Ùˆ شهد
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ي زنداني
وطن قصيده ی ويراني
ستاره ها اعداميان ظلمند
به خاك اگر چه مي ريزند
Ø³ØØ± دوباره بر مي خيزند
بخوان كه دوباره بخواند اين قبيله ی قرباني
گل سرود شكستن را
بگو كه به خون بسرايد
اين عشيره ي زنداني
ØØ±Ù آخر رستن را
با دژخيمان اگر شكنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار تداعي
با ما غرور رهايي
بنام آهن و گندم
اينك ترانه ي آزادي
اينك سرودن مردم
امروز ما امروز ÙØ±ÙŠØ§Ø¯
ÙØ±Ø¯Ø§ÙŠ Ù…Ø§ روز بزرگ میعاد
بگو كه دوباره بخوانم با تمامي يارانم
گل سرود شكستن را
بگو كه مي سرايم دوباره با دل و جانم
ØØ±Ù آخر رستن را
بگو به ايران بگو به ايران
موطن آدمی را تنها بر یک نقشه نشان است... نقشه خاکی که تک تک پود هایش با تارهای قلب آدمی در هم تنیده است
من باور دارم که موطن آدمی هم در قلب کسانی است که دوستش دارند هم در جایی که خودش ریشه داره
غربت آدم رو بی ریشه میکنه این بی ریشه Ú¯ÛŒ رو تØÙ…Ù„ کردن کار هر انسانی نیست!!اینو بعد از یک سال زندگی در غربت ٠سرد Ùهمیدم!!
هنوز نمیÙهم چطور آدم ها یی Ú©Ù‡ در ایران بزرگ شدن Ùˆ خون ٠ایران در تنشون هست میتونن Ø±ÙˆØØ´ÙˆÙ† رو با این سرمای دلگیر Ùˆ بی روØÛŒ اینجا گره بزنن
Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ میشم بهم سر بزنی!