Send   Print
یلدا مهمان رادیو روغن حبه انگور خواهیم بود. انار و آجیل و شیرینی می‌خوریم دور کرسی. حافظ می‌خوانیم، گپ می‌زنیم. فردا خورشید از پشت کوه‌های مشرق طلوع خواهد کرد. هرچقدر هم امشب طولانی باشد. سر می‌آید. باور کن سر می‌آید. یلدای همه‌مان مبارک.

+ رادیو روغن حبه انگور
+ روغن حبه انگور در فیس بوک

+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک

Send   Print

همه‌ی خیابان‌ها پر شده‌اند از بانک. بانک‌های جدید و بی‌سر و ته که مثل قارچ روییده‌اند و پول‌های مردم را می‌بلعند برای آقازاده‌ها. هر چند قدم یک بانک یا موسسه‌ی قرض‌الحسنه. پول‌های جماعت را می‌گیرند و نزول‌اش را بهشان می‌دهند و اسمش را گذاشته‌اند بانکداری بدون ربا. یک کلمه‌ی عربی قرض‌الحسنه هم برایش درست کرده‌‌اند و تمام. داستان اینجا تمام نمی‌شود. یک سری قارچ دیگر سبز شده‌اند به اسم دانشگاه. از زیر بته. یک شبه. نه سابقه‌ای لازم است نه تحقیقی نه استادی. هر سال هم تعدادشان زیاد می‌شود. کیلو کیلو لیسانس می‌دهند بیرون. در نتیجه به جای دیپلم بیکار، لیسانس کیلویی بیکار داریم. بعدش سرانه‌ی مطالعه در کشور عزیزمان می‌شود چند دقیقه در سال. اینطور شد که چوپان دروغ‌گو هر روز به فکر دروغ جدیدتری است. مردم عصبی هستند. مثل میدان جنگ رانندگی می‌کنند. هر کس می‌خواهد گلیم خودش را از این باتلاق بکشد بیرون.

مردمی که بخل و حسد و زیرآب‌زنی شغل دومشان است. هر روز نقاب‌شان را برمی‌دارند به صورت می‌زنند و از خانه بیرون می‌روند. کلاه برمی‌دارند تا کلاهی سرشان نرود. کافی است پول خرد نداشته باشند تا با آقای راننده دست به یقه شوند. صحبتی شود گلو پاره می‌کنند که هنر نزد ایرانیان است و بس. دل خوش می‌کنند به آثار باستانی چند شهر قدیمی و درحالیکه با چشمانشان اندام دخترهای شهر را لیس می‌زنند به خانه برمی‌گردند. این‌ها هرکجای دنیا هم سفر کنند همین‌اند. در هر کنسرتی مثل میخانه‌ها مست می‌کنند یقه‌ی هم را می‌گیرند و کتک‌کاری می‌کنند. تهران و تورنتو و لندن و لس‌آنجلس هم ندارد. این فرهنگ مثل یک ابر سیاه بالای سرشان حرکت می‌کند.

جهان سوم یک سرزمین جغرافیایی نیست که ویزا و بلیت مشکلش را حل کند. جهان سوم تک‌تک سلول‌های خاکستری افرادی است که برای بالا رفتن باید پایشان را بگذارند روی سر کناری. جهان سوم جایی است که مردمش عرق سگی را جرعه‌جرعه بالا می‌روند و محرم ابروهایشان را برمی‌دارند می‌روند تکیه چای نذری خیرات کنند. جوان‌های تحصیل‌کرده‌اش ازدواج می‌کنند تا بعد عاشقش شوند. خیانت می‌کنند تا سال‌های برباد رفته‌ی جوانی را جبران کنند و لاف می‌زنند چون خیلی وقت است دو خط کتاب برای دل خودشان نخوانده‌اند. سرتان را درد نیاورم، جایی است شبیه همین وطن خودمان. با مردمان عجیب و غریبش. که من جز زبان فارسی باهشان قرابتی ندارم. در چشم‌هایشان بیشتر بیگانگی و دورویی می‌بینم تا چیزی که برایم آشنا باشد یا بتواند دل‌گرمم کند.

+ اگر سرزمین رویایی برایتان فیلتر است، عضو فید آن شوید.
+ سرزمین رویایی در فیس‌بوک