March 13, 2010
داستان جمعه‌ی یکی مانده به آخر سال

رفتیم ورزش کنیم. شاید یکی از مفرح‌ترین کارهای روزهای تعطیل به جز سکس و موسیقی گوش دادن ورزش باشد. او مثل یک پسر بچه‌ی ده ساله که مشق‌هایش را تمام کرده خوشحال بود که با لباس‌ورزشی‌های نواش بیرون می‌آید. قدم زدیم و راه رفتیم. حرف زدن و صحبت کردن بدون توجه به زمان سوتفاهم‌ها را در دوستی‌ها از بین می‌برد و دوباره احساس تازه شدن دوستی به آدم می‌دهد. او از آنهایی نبود که سریع و با عجله راه می‌روند تا به انتهای قراردادشان با خودشان برسند و باز به گوشه‌ی خموده‌ی آپارتمانشان برمی‌گردند، آرام راه می‌رفت و شمرده برایم خاطراتش را تعریف می‌کرد. از دوست پسرهای قبلی‌اش و کسانی که بهش عاشق بودند. من با ذوق و علاقه گوش می‌دادم و چیزی که بیشتر موجب لذت من از پیاده‌روی‌مان می‌شد نگاه ممتد مردان و حتا زنان خیابان به او بود. من خوشحال بودم که با چنین فرشته‌ای قدم می‌زنم. بگذارید اعتراف کنم. اگر از خودم هم می‌پرسید جوابم صادقانه بود. اصلی‌ترین نقطه‌ی اشتراک ما در تنفر از دروغ است. برای همین او وقتی حوصله‌ی من را ندارد و با دوستان پسر دیگرش بیرون است به من می‌گوید و چند روز پیش هم که باران می‌آمد و من با دوستی دیگر بیرون بودم به او گفتم. این بزرگترین و تلخ‌ترین حقیقت رابطه‌ی ماست. همین تنفر از دروغ را می‌گویم.

با لباس‌های ورزشی‌مان رفتیم در کافه‌ی دنجی و خوشمزه‌ترین خوراکی‌اش را سفارش دادیم و از این سفارش خودمان کلی ذوق کردیم و تا وقتی که گارسون برایمان سفارشمان را آورد کلی با دم‌هایمان گردو شکستیم. وقتی سیر شدیم به یک کار هیجان‌انگیز دیگر فکر کردیم. هفته‌ی قبل از عید نباید صحنه‌ی شلوغی‌ بازار و خیابان‌ها را با مردمی در شتاب برای خرید از دست داد. بعد که از نگاه کردن مردم با سبد‌های در دستشان خسته شدیم مقابل خانه‌شان با بوسه‌ی ساده‌ای از گونه‌اش خداحافظی کردیم.

اگر در کشوری دیکتاتوری زندگی می‌کنید حتا پس از یک کودتای رسوا هم می‌توانید دنبال دلیل‌های ساده‌ای برای ادامه‌ی زندگی و امید به آینده باشید. این تنها راهی است که در پیش دارید. جز این می‌توانید افسرده و ساکت و ناامید و با زبانی آلوده به ناسزا به وضعیت موجود در اتاق تاریکتان کز کنید و عمر خود را به دست باد بسپرید. اما از من به شما نصیحت که بزرگترین و مخوف‌ترین دیکتاتور‌ها در مقابل امید دل مردم سرزمینشان زانو زده‌اند. هفته‌ی آخر سال را خانه منشینید و بیرون بروید و امید در دلتان بکارید و به همشهری‌های سبزتان لبخند بزنید. بهار سبز در راه است، هفته‌ی آخر و جنب و جوش سبز و چهارشنبه سوری را از دست ندهید. دیکتاتور از هر لبخندی بر لب و دل ما بیشتر از خشم دیو سه سر می‌ترسد.

+ سوزن گرامافون سرزمین رویایی را روی صفحه بگذارید و گوش کنید:
Sarah Slean. Hopeful Hearts


http://www.dreamlandblog.com/2010/03/13/p/02,34,43/