January 29, 2006
برف می بارد

برف می بارد. با برف ها می دوم. زیر برف های سپید می چرخم. دراز می کشم. حس می کنم لمس دستان مهربان و سردش را بر پشت پلک هایم. دانه های برف عاشق اند. با هم عشق بازی می کنند تا به زمین برسند. آنقدر یکدیگر را در آغوش می گیرند تا نمیرند. آنقدر در گرمای عشقشان می سوزند تا آب شوند.
برف می بارد باز. دانه های برف پایین می ریزند مثل کودکی ام. مثل ثانیه های عبث و بیهوده ی عمرم. آنقدر روی برف ها می دوم تا نفس نفس بزنم. صدای راه رفتنم را در برف دوست دارم، یادم می آورد وقتی پسرک 10 ساله ای بودم در راه مدرسه دستانم کرخت می شد و هیچ وقت گوله های برفی ام به کسی نخورد.
داستان زندگی هرانسان مثل دانه برفی در هوا چرخ می خورد. آنقدر چرخ می خورد تا ثانیه ها هم گیج شوند. روزهای آخر هم با طلوع هر روزه ی خورشید به راحتی آب می شود. آب می شویم. و هیچ چیز در آن هوای آفتابی تغییری نخواهد کرد بدون دانه های سپید.
برف می بارد. برف زیبا. برف سپید. برف سرد، به سردی نگاه های مردم کوچه و خیابان. برف می بارد. برف زیبا، به زیبایی چشمانش وقتی می دانست نگاهش می کنم و حواسش را به عمد پرت می کرد. برف می بارد امشب. عاشقانه می بارد امشب.


http://www.dreamlandblog.com/2006/01/29/p/12,14,38/