January 04, 2006
روزمره

امشب با عده ی زیادی از بچه های کلاس رفتیم کافی شاپ تا بخندیم و گپ بزنیم و شوخی کنیم. خیلی خوش گذشت مخصوصن که هوا بی نهایت سرد بود و همه جا آب های روی زمین یخ زده بود. هم شام بیرون خوردیم و هم قهوه ی تلخ فرانسوی. منم چون یادم رفته بود یا دوست داشتم یادم برود که پس فردا یک کنفرانس دارم و تا جایی که می توانستم خندیدم و خوش گذراندم و سعی کردم زیاد به کنفرانسم فکر نکنم بلاخره یک کاری می شود دیگر، این همه سال جوش زدم برای منظم و مرتب بودن در کارهای روزانه ام زیاد هم برایم فرقی نکرد حالا یک کم بی خیالی را می خواهم امتحان کنم.
خیلی کیف دارد خندین با دوستانی که با اینکه دختر هستند و در فضای گرفته ی همین کشور بزرگ شده اند راحت و صمیمی حرف بزنی و شوخی کنی. بالای سرمان را ابری از دود سیگارهای میزهای اطراف گرفته بود و من با اینکه سیگاری نیستم اما بعضی وقتها دود سیگار بقیه را دوست دارم. با سلیقه ی تمام یک شومینه ی کلاسیک هم وسط کافی شاپش درست کرده بود و کلی فضایش دلچسب و دوست داشتنی بود برای گپ زدن و خندیدن. جای شما خالی بود.
الان آلبوم The Tourniquet را گوش می کنم از Magnet. خیلی دوستش دارم. اگر توانستید حتمن تهیه کنید و گوش کنید. موسیقی تلفیقی است و از هر سبکی در آهنگ هایش رد پایی پیدا می کنید.
جلوی کامپیوتر که می نشینم می دانم باید کلی بلاگ های دوستانم را بخوانم. از سرزمین آفتابی هاله شروع می کنم. من هم در چت سال نوی امسال هستم خوشحال خواهم شد با دیگر بلاگرها آنلاین صحبت کنم. بلاگ نیک آهنگ همیشه برایم هیجان دارد. عکس هایش با درخشان هم جالب بود و مشخص کردن انگشت درخشان! خبر جالبتر اینکه دادگاه نیکان در غیاب او 23 اسفند برگزار خواهد شد. دلم می خواهد کمی به ریش این دستگاه قضایی بخندم. البته فقط کمی.
از خبرهای روز قبول نکردن عفو مشروط توسط مسعود باستانی برایم جالب بود. به صورتش در عکس که نگاه می کردم به بزرگی دلش و روحش غبطه می خورم. ترجمه ی مقاله ای از ايل جورناله هم درمورد احمدی نژاد و نگاه نویسنده به اوضاع ایران که چقدر با واقعیت منطبق بود برایم جالب بود.
بلاگ های دیگر دوستانم را می خوانم که همین سمت راست صفحه مرا با یک کلیک به دنیای خودشان می برند. امروز عصر قرار بود با استاد پیانویی که قرار است با او کارم را شروع کنم برویم و پیانوی مورد نظر را بخریم اما موکول شد به پنج شنبه شب.
روزمره نوشتن هم کیف دارد باور نمی کنید؟ یک بار امتحان کنید. به کلیه ی دوستان خوبم هم که دچار افسردگی و روزمره گی هستند و به زندگی لعنت می فرستند قدم زدن در هوای زیر صفر این روزها را پیشنهاد می کنم. باید سعی کنید هوای گرم سینه تان را با فشار بیرون دهید و سعی کنید سرمای هوا تا مغز استخوانتان را بلرزاند در این صورت خیلی راحت مثل من روحتان تازه می شود و از روزمره گی بیرون می آیید.
با خودم فکر می کنم روح انسان چقدر حساس و حرکاتش در بطن قلب ما چقدر سینوسی است. با کوچکترین بهانه ای به اوج لذت و شادی می رسد و با کوچکترین دلخوری در قعر دره ی امید به روزهای متوالی و شبیه یکدیگر ناسزا می گوید. امان از این دل که هر چه می کشیم از اوست.


http://www.dreamlandblog.com/2006/01/04/p/12,47,13/